تبليغاتX
LIST CHANGER: 1. Paste the coding into the BODY of the HTML document -->
BUTTON TIME: 1. Put the coding into the BODY of your HTML document --> پاییز آبی
تنهایی

شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

FunPatogh.Com Community For Persians

" حميد مصدق خرداد 1343"
 

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1388ساعت 19:58  توسط لاله   | 


شقايق گفت با خنده : نه بيمارم نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش،
حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي.
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند،
شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد.
چنانچه با خودش مي گفت: بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را
به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من،
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد
و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد. پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت.
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست،
به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي
دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست
خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد
کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت.
اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل
ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:44  توسط لاله   | 

وقتی مرا کشید خدا ، پاک کن نداشت

 ناچار خط زد اسم مرا ، پاک کن نداشت

 دست مرا کشید پلی بین من و تو

اما برای فاصله ها ، پاک کن نداشت

بر بال ما دو قفل مشابه کشید و بعد مال تو را شکست

و مال مرا پاک کن نداشت ......

 

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط لاله   | 

  گفتم...

گفتم که میبوسم ترا گفتی تمنا میکنم گفتم اگر بیند کسی گفتی که حا شا میکنم

گفتم اگر از بخت بد نا گه رقیب آید ز در گفتی که با افسونگری او را زسر وا می کنم

گفتم که تلخیهای من گر نا گوار افتد ترا گفتی که با نوش لبی آنرا گوارا میکنم

گفتم اگر از کوی خود روزی ترا گویم برو گفتی که صد سال دگر امروز و فردا میکنم ...

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط لاله   | 


 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی . .. .،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!

شعرى از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

Golden Wave

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:45  توسط لاله   | 

درد من حصار برکه نیست

درد زیستن با ماهیانی است که

 فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1388ساعت 16:11  توسط لاله   | 

آدمک آخر دنیاست بخند

 آدمك مرگ همينجاست بخند

 آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي

به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخنــــد

 فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت

فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد

 صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست بخنــــد

 راستي آن چـه بـه يـادت داديـم

پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد

 آدمك نغمه اغاز نخوان!!

به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط لاله   | 

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمیمانم به یکجا . بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی . حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون میآیم . خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست
من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی . حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمیمانم به یکجا . بی قرارم
+ نوشته شده در  دوم مرداد 1387ساعت 2:58  توسط لاله   | 

تو اون ستاره خاموشی که خواب تو رو برده

پیام سرخ شقایقها تو قلب تو مرده

چشات مثل شب بارونی

دلت پر از درد پنهونی

مثل پرنده زندونی بخون به ناله دل

مثال تیغ گل زردم

یه شعر خسته پر دردم

ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گل

 

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط لاله   | 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ،

    وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ،

         پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ،

               گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ،

                       يادمان باشد سر سجاده عشق ،

                                جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ،

                                          يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ،           

                                                     طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:7  توسط لاله   | 

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:5  توسط لاله   | 

آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
 
مثل ان روز نخست
 
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
 
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت!
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت،
 
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
 
ماه من،غصه چرا؟! 
         
تو مرا داری و من هر شب و روز،
 
آرزویم ،همه خوشبختی توست!  
             
 ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
 
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
 
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
 
 یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
 
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!
 
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید                
 
 نشانم میداد…
 
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
 
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
 
معنی خوشبختی ،
 
بودن اندوه است…!
 
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
 
چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند
   همه را با هم و با عشق بچیین
 
ولی از یاد مبر:
 
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر یاد خدا
 
و در آن باز کسی می خواند
 
که خدا هست،خدا هست
 
وچرا غصه؟!چرا؟
                                                                            برای او که هرگز غم نخورد
 
+ نوشته شده در  ششم شهریور 1386ساعت 17:1  توسط لاله   | 

كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.
        ودراين كوچه خانه اي ست...
 
         تو رفتي وچه پرشتاب گذشتي
  تو،حتي لحظه اي صميمانه، به در چوبي آن خانه نگاه نكردي
          اگرچه ميدانستي
         پشتِ آن درحياطي ست وباغچه اي،
 
          تو،رفتي وچه آسان گذشتي
 
    توحتي لحظه اي گذارا، اين انديشه به ذهنت خطور نكرد كه گل هايِ باغچه،
            با اصالت دستان تو روئيدند.
             تو رفتي وچه سخت گام برداشتي
               اگرچه مي دانستي،
    كسي هست در ان خانه.،كه هر روز، گل هايِ اطلسي ورازقي را آب مي دهد

 

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط لاله   | 

 

حاصل عمرمن


آشنای غم تنهايی من
داغ دستان مرا باور کن
که برای تو چنين می سوزد
روح لغزنده شبهای مرا باور کن
که به ياد تو چنين می شورد
طپش قلب مرا باور کن
که به نام تو چنين می کوبد
نازنين باور تنهايی من
شعله قلب مرا باور کن
رقص آتش شدن و بودن را
تو بيا قاصدک بوته آرام خيال
در ميان غم وغوغای وصال
مرگ مرداب مرا باور کن
قصه عاشق صادق شدن ساحل را
ای که فقدان تو عصيان من است
غم تنهايی تو مرگ من است
حاصل عمر تو بر جان من است
نازنين عمر مرا باور کن
به جهت نازنينم قلمی شد.
 

 www.jointaranehha.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1386ساعت 14:43  توسط لاله   | 

اگر تنهاترين تنهاها شوم
 باز خداهست .
 اوجانشين همه نداشتن هاست
نفرينها و آفرينها بي ثمراست .
اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند 
و از آسمان هول و کينه برسرم بارد 
تو مهربان جاودان
آسيب ناپذير من هستي...
 
+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:31  توسط لاله   | 

 
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
 
امتحان ریشه هاست
 
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
 
زندگی چون پیچک است
 
انتهایش می رسد پیش خدا.
 
 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:50  توسط لاله   | 

یه روزی ،                                
      یه کسی،                                 
           یه چیزی،                              
              یه جایی،                       
                 یه جوری،                
                             . . .           
                                صبر داشته باش .                   
                                صبر داشته باش ...         
   
+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:24  توسط لاله   | 

در زلال شب 

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

آنقدر باران می خواهم،

 تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را

در آن زلال بشویم ...

 

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:45  توسط لاله   | 

Right Click Then Click Show Picture:::www.sare.ir:::
+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:51  توسط لاله   | 

هر چه بيشتر بر « تو »
 آن يگانه ي خاموش تعمق مي كنم ،
در عمق بيشتري از سكوت درونم فرو مي روم
و ناتواني سخن را در مي يابم .
 كلمات ضعيف اند ،
بيهوده اند
و چگونه مي توانند شكوه « تو »
 و آن كه
 فراسوي همه تجليل ها هستي بسرايند ؟
 
( جي پي واسواني )
 
 
 
+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:33  توسط لاله   | 

بند بند جسم من شعله سوزانيست   
     که تن پاک تو را در تب آغوش خودش
            تا بر افروختگي نه...
                  تا خود سوختگي خواهد برد
                        فصلهاي عشق من بهار رنگيني است
                                که غم غروب فصل پاييز تو را تا ابد
                                         بر سر يک شاخه سر سبز
                                                     گره خواهد زد
 
+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:34  توسط لاله   | 

هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود
در خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم.
+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:2  توسط لاله   | 

 

 

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟!!

 

 

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:30  توسط لاله   | 

وچشمانت
با من گفتند
فردا روز ديگري است
اما من هنوز دلم تنگ است
من دلتنگ تو هستم
آسمان دلم هنوز باراني است


+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1386ساعت 20:57  توسط لاله   | 

۵ دقيقه مهلت
پنج دقيقه مهلت برای عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت برای تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که می تواند طعم زندگی تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت برای اينکه بگويی آری يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزی بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد !
سیلور استاین...
 
+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:28  توسط لاله   | 

    

 

          تو را دوست دارم

                                     چون

                                                لحظه ی شوق

 

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1385ساعت 13:15  توسط لاله   | 

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،
سایه مهرتورا کم دارم.
باتو هستم :
ای سراپا احساس !
خون تو در رگ من هم جاریست ،
جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است.
نازنین !
زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،
ما مطهر شده ایم ،
پیش رو راه رسیدن به خداست

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1385ساعت 12:12  توسط لاله   | 


کاش چون پاییز بودم............کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای ارزوهایم یکایک زرد میشد
افتاب دیدگانم سرد میشد
اسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم نگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه.....چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ امیز بودم
شاعری در چشم من میخواند.......شعری اسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار اتش دردی نهانی
نغمه ی من........
همچو اوای نسیم پر شکسته
عطر غم میریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
اشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و و بد گمانی

کاش چون پاییز بودم..............کاش چون پاییز بودم
                                                                                                                 فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:1  توسط لاله   | 

 دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای،
بی برگ و بار، زیر نفسهای آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره ی باران
در آرزوی آب.
ابری رسید،
ــ چهره درخت از شعف شکفت.
دلشاد گشت و گفت:
«ای ابر، ای بشارت باران!
«آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!
غرید تیره ابر،
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت!
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش،
خاکستر وجود مرا با خویش
می برد باد،
باد بیابانگرد.
ای داد،
دیدم که گرد باد
ــ حتی
خاکستر وجود مرا،
با خود نمی برد

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:27  توسط لاله   | 

 

باران نمي شوم
 که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد
تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم
که از نگراني يک روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان نگاه کني...
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:44  توسط لاله   |