تبليغاتX
LIST CHANGER: 1. Paste the coding into the BODY of the HTML document -->
BUTTON TIME: 1. Put the coding into the BODY of your HTML document --> پاییز آبی
تنهایی
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
...
نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

+ نوشته شده در  پنجم دی 1390ساعت 20:50  توسط لاله   | 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت

... نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک، «دل برکندن از جان است»
تو را با برگ برگ این چمن، پیوند پنهان است.

تو را این ابِر ظلمت گستر بی رحمِ بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند!

تو را هنگامه ی شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.

تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره ی افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه ی جوشان «شادی» بود
و اینک حسرت و افسوس،
بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.

و اشک من ترا بدرورد خواهد گفت!

من اینجا «ریشه در خاکم»
من اینجا عاشق «این خاک اگر آلوده یا پاکم»
من اینجا تا نفس باقی ست «می مانم»

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم!

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی
«گل بر می افشانم»

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون «خورشید»
سرود «فتح» می خوانم

و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1390ساعت 16:40  توسط لاله   | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
...
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1390ساعت 15:54  توسط لاله   | 


کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

 
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

 
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

 
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

 
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

(جلیل صفربیگی)
 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1390ساعت 16:51  توسط لاله   | 

"پرکن پیاله را که این آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد......

من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1390ساعت 16:38  توسط لاله   | 

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
... قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
درین کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید


+ نوشته شده در  ششم شهریور 1390ساعت 14:49  توسط لاله   | 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
...خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1390ساعت 14:46  توسط لاله   | 

از نفست زنده شدم
آتش گیرنده شدم
تاب تبم دادی و من
عشق نمیرنده شدم
گفتی و گفتم... ز امید
خواندی و خواندم به نوید
نیک نوشتی به دلم
نیک نگارنده شدم
از دل و جان پایه زدم
پایه گرانمایه زدم
سابقه در سایه زدم
طالب اینده شدم
تا پر غم سوختمی
رقص درآموختمی
بال درآوردم و باز
شعله بالنده شدم
مرغ همایون سفرم
پیک و پیام سحرم
با شب و شبکاره همی
سخت ستیزنده شدم
با تو همه شاد شدم
من ز تو آباد شدم
مژده ده داد شدم
زنده و زاینده شدم
ای گل خورشید جبین
خیز درین صبح و ببین
دانه نشاندم به زمین
باغ برآرنده شدم
آه از آن تیشه مرا
کند ز من ریشه مرا
کندم و افروخت مرا
سوخت مرا سوخت مرا
کنده شدم کنده شدم
آتش افکنده شدم
در همه آفاق جهان
دود پرکنده شدم
+ نوشته شده در  یکم شهریور 1390ساعت 16:59  توسط لاله   | 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1390ساعت 23:6  توسط لاله   | 



زندگي، زندگي نو بودن است، زندگي غير قابل پيش بيني بودن است، زندگي لحظه اي خنديدن و لحظه اي ديگر گريستن است


زندگي با تو بودن است، زندگي عشقت را به دل داشتن است، زندگي براي من، با تو بودن است



زندگي بودن در اين لحظه است، زندگي ديدن آينده اما در آن غرق نشدن است، زندگي فراموش کردن گذشته اما از آن درس گرفتن است

آن که مي گويد زندگي گذشته است مرده، آن هم که مي گويد زندگي در راه است باخته، زندگي اکنون است، همين لحظه زندگيست

آري زندگي اين است...

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1390ساعت 0:12  توسط لاله   | 

یکی به من کمک کنه

که از تنهاترین بوته خار در بیابان تنها ترم....

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1390ساعت 1:5  توسط لاله   | 

روز باشد یا شب....
قصه را همین جا تمام کن......
این کلاغ به خانه اش برسد یا نه
به حال این مردم مگر فرقی هم می کند ؟
این مردم که فقط چسبیده اند به یکی بود و نبود

آن یکی اصلا برای شان اهمیتی ندارد...............

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:57  توسط لاله   | 


من از تاریکی شبهای فردا سوز میترسم

از این تنهایی تکراری هر روز میترسم

من از شب سایه های پشت هر دیوار میترسم

از این تخریب و فرسایش از این آوار میترسم

بدون تو نمیمیرم فقط با مرگ درگیرم

بدون مرهم دستات یه زخم کهنه و پیرم

نمیتونم نمیمیرم فقط با مرگ درگیرم

نمیمونم میدونم از این تکرار دلگیرم

بدون برق چشمات از شب و فانوس میترسم

از اینکه کم شی از خوابم از این کابوس میترسم

نمیتونم نمیمیرم فقط با مرگ درگیرم

نمیمونم میدونم از این تکرار دلگیرم

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1390ساعت 14:10  توسط لاله   | 

سمان ابری نـیـسـت

دل مـن اما غمگـین است

چـشـم من اما بارانـی ...

 

بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بایـد رفت ؟

بـیـن ما دریایـیـسـت، که نخواهـد خشکیـد

بـیـن ما صحرایـیـست، که نخواهد رویـاند

 قصد هجرت دارم

دل من می گوید :

قایقی از رنج بسازم، دل به دریا بزنـــم ...

 من اگر می دانستم، به کجا باید رفت

چمدانم را می بستم، و از اینجا می رفتم

دل من اما می گوید :

سر به صحرا بزنم، میوه تازه امید بچـیـنـم !

 تو اگر سنگر امنیت من بودی

پیش تو می ماندم

و بیابانها را بارور می کردیم

چه خیال خامی دارم، نه ؟!

 بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بایـد رفت ؟

+ نوشته شده در  دوم شهریور 1389ساعت 0:58  توسط لاله   | 

خوب ترین حادثه
با همه بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها… به کجا می کشی ام خوب من؟
ها … نکشانی به پشیمانی ام
محمد علی بهمن
****

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1389ساعت 1:22  توسط لاله   | 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدارکه دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل رسیده نشوی، و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی. زیرا در عمل به آن نیازمندی، و برای اینکه سالی یک بار، پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است». فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی، که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1388ساعت 0:41  توسط لاله   | 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

 می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

 از عذاب دیدنم آزاد باش

 گرچه تو تنها تر از من می روی

 آرزو دارم تو هم عاشق شوی

 آرزو دارم بفهمی درد را

 تلخی این برخوردهای سرد را

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:20  توسط لاله   | 

شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

FunPatogh.Com Community For Persians

" حميد مصدق خرداد 1343"
 

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1388ساعت 19:58  توسط لاله   | 


شقايق گفت با خنده : نه بيمارم نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش،
حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي.
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند،
شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد.
چنانچه با خودش مي گفت: بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را
به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من،
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد
و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد. پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت.
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست،
به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي
دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست
خودش هم تشنه بود اما نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد
کمي انديشه کرد آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت.
اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل
ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:44  توسط لاله   | 

وقتی مرا کشید خدا ، پاک کن نداشت

 ناچار خط زد اسم مرا ، پاک کن نداشت

 دست مرا کشید پلی بین من و تو

اما برای فاصله ها ، پاک کن نداشت

بر بال ما دو قفل مشابه کشید و بعد مال تو را شکست

و مال مرا پاک کن نداشت ......

 

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط لاله   | 

  گفتم...

گفتم که میبوسم ترا گفتی تمنا میکنم گفتم اگر بیند کسی گفتی که حا شا میکنم

گفتم اگر از بخت بد نا گه رقیب آید ز در گفتی که با افسونگری او را زسر وا می کنم

گفتم که تلخیهای من گر نا گوار افتد ترا گفتی که با نوش لبی آنرا گوارا میکنم

گفتم اگر از کوی خود روزی ترا گویم برو گفتی که صد سال دگر امروز و فردا میکنم ...

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط لاله   | 


 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی . .. .،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!

شعرى از پابلو نرودا

ترجمه از احمد شاملو

Golden Wave

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:45  توسط لاله   | 

درد من حصار برکه نیست

درد زیستن با ماهیانی است که

 فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1388ساعت 16:11  توسط لاله   | 

آدمک آخر دنیاست بخند

 آدمك مرگ همينجاست بخند

 آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي

به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخنــــد

 فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت

فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد

 صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست بخنــــد

 راستي آن چـه بـه يـادت داديـم

پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد

 آدمك نغمه اغاز نخوان!!

به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:6  توسط لاله   | 

من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمیمانم به یکجا . بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی . حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون میآیم . خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن کار ما نیست
من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی . حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمیمانم به یکجا . بی قرارم
+ نوشته شده در  دوم مرداد 1387ساعت 2:58  توسط لاله   | 

تو اون ستاره خاموشی که خواب تو رو برده

پیام سرخ شقایقها تو قلب تو مرده

چشات مثل شب بارونی

دلت پر از درد پنهونی

مثل پرنده زندونی بخون به ناله دل

مثال تیغ گل زردم

یه شعر خسته پر دردم

ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گل

 

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط لاله   | 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ،

    وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ،

         پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ،

               گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ،

                       يادمان باشد سر سجاده عشق ،

                                جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ،

                                          يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ،           

                                                     طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:7  توسط لاله   | 

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:5  توسط لاله   | 

آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
 
مثل ان روز نخست
 
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
 
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت!
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت،
 
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
 
ماه من،غصه چرا؟! 
         
تو مرا داری و من هر شب و روز،
 
آرزویم ،همه خوشبختی توست!  
             
 ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
 
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
 
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
 
 یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
 
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!
 
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید                
 
 نشانم میداد…
 
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
 
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
 
معنی خوشبختی ،
 
بودن اندوه است…!
 
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
 
چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند
   همه را با هم و با عشق بچیین
 
ولی از یاد مبر:
 
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر یاد خدا
 
و در آن باز کسی می خواند
 
که خدا هست،خدا هست
 
وچرا غصه؟!چرا؟
                                                                            برای او که هرگز غم نخورد
 
+ نوشته شده در  ششم شهریور 1386ساعت 17:1  توسط لاله   | 

كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.
        ودراين كوچه خانه اي ست...
 
         تو رفتي وچه پرشتاب گذشتي
  تو،حتي لحظه اي صميمانه، به در چوبي آن خانه نگاه نكردي
          اگرچه ميدانستي
         پشتِ آن درحياطي ست وباغچه اي،
 
          تو،رفتي وچه آسان گذشتي
 
    توحتي لحظه اي گذارا، اين انديشه به ذهنت خطور نكرد كه گل هايِ باغچه،
            با اصالت دستان تو روئيدند.
             تو رفتي وچه سخت گام برداشتي
               اگرچه مي دانستي،
    كسي هست در ان خانه.،كه هر روز، گل هايِ اطلسي ورازقي را آب مي دهد

 

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط لاله   |